بیزاری از زندگی


by : x-themes

بهـ نامـ او

بدجوری دلمـ از زمینـ و زمانـ گرفتهـ بود

روی مبلـ نشستهـ بودمـ

و بهـ خدا میگفتمـ: چرا؟

چرا سهمـ آدمـ ها غمهـ؟

چرا فرشتهـ ی منـ باید

تا همیشهـ با بغضـ زندگی کنهـ؟

یا چرا باید یکی از همـ سنـ و سالـ های منـ

اونـ قدر مشکلاتشـ بزرگـ باشهـ

کهـ حتی فکر کردنـ بهـ مشکلاتـ اونـ

دارهـ تخریبمـ میکنهـ

بهـ آیندهـ ی خودمـ کهـ فکر میکنمـ

چهارستونـ بدنمـ میلرزهـ

میگنـ: خدا جای حقـ نشستهـ

قرار نیستـ یهـ نفر تا آخر عمر

در مشکلاتشـ گمـ باشهـ

و یهـ نفر خیلی چیزهایی رو داشتهـ باشهـ

کهـ بقیهـ ندارنـ...

درستهـ ما نیومدیمـ تو اینـ دنیا

کهـ خوشـ بگذرونیمـ

ولی گاهی غمـ ها و محدودیتـ ها

آدمـ رو از زندگی بیزار میکنهـ

و شاید بغضـِ آدمـ رو بشکونهـ

از خودمـ خواهشـ کردهـ بودمـ

کهـ اینقدر بهـ احساساتـ شدیدمـ

بها ندمـ ولی نشد

امروز وقتی بغضـ راهـ گلومو بستـ

دوبارهـ بهـ پتومـ پناهـ بردمـ

و باهاتونـ حرفـ زدمـ

یهـ دلـ سیر گریهـ کردمـ

واقعا نیاز داشتمـ گریهـ کنمـ

تا یهـ ذرهـ سبکـ بشمـ

قبلـ از اینـ کهـ بهـ پناهگاهمـ پناهـ ببرمـ

بدجوری دستمـ رو سوزوندهـ بودمـ

و بعد از اینـ کهـ کمی سبکـ شدمـ

دوباره سوزشـ دستمـ شروعـ شد

درد میکشیدمـ

اما درد های منـ کجا

و درد های شما کجا

یادتونهـ اونـ روز کهـ داشتید

ظرفـ غذاها رو جابجا میکردید

منـ همـ اونجا بودمـ

و وقتی خواستمـ کمکـ کنمـ،

دستمـ سوختـ

گفتید: تو نکنـ! دستتـ میسوزهـ

منـ دستمـ عادتـ دارهـ

دارمـ متوجهـ میشمـ

کهـ موضوعـ ظرفـ غذا نیستـ

موضوعـ اینهـ کهـ شما درد دیدید

زخمـ خوردید و آبـ دیدهـ شدید

ولی منـ با کوچکترینـ تلنگری

دادمـ بهـ هوا میرهـ

میترسمـ ولی اینـ سرنوشتهـ

منـ همـ باید پوستمـ رو کلفتـ کنمـ

اینـ ابتدای راهـ غمهـ

ابتدای درد ها

دعا میکنمـ درداتونـ کمـ شهـ

شما بهـ اندازهـ کافی قوی شدید

اگهـ قرارهـ غمـ باشهـ برای منـ باشهـ

ولی امیدوارمـ خدا بهـ اندازهـ

ظرفیتمـ بهـ منـ غمـ بدهـ

نهـ فقط برای منـ

برای هر کسی کهـ قرارهـ

بهـ دستـ روزگار ساختهـ بشهـ

خارج از حد ظرفیتشـ نباشهـ




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§